بعد از سال ها
بعد از سال ها اومدم .
فک می کنی این کیه؟ دوست خیالی م میگه شاید عکس همون فرشته خوبه که زمان بچه گی مامان میگفت روی شونه ی راست تو یک عمر میشینه و کارهای خوب تو رو می نویسه. دوست داره و هیچ وقت تنهات نمی ذاره.



بعد از سال ها اومدم .
فک می کنی این کیه؟ دوست خیالی م میگه شاید عکس همون فرشته خوبه که زمان بچه گی مامان میگفت روی شونه ی راست تو یک عمر میشینه و کارهای خوب تو رو می نویسه. دوست داره و هیچ وقت تنهات نمی ذاره.

دلم برایت تنگ است ٬
ای همیشه آشنای من ...
های باران خیال ...
های اندوه زوال ...
های آرزوهای محال ....
اتاقی سرد ٬
سکوتی بیکران ٬
و اندیشه ی کوچک من ٬
معلق چون غباری بر اندام آیینه ٬
و آیینه ٬
حقیقت چشمان تو بود ...
...
و بدین سان آغاز گردید قلبم ٬
و مسیر سرد خیره ی نگاه هایم بی امان ٬
بر راهی که راهنمایش هیچ نبود ٬
جز احساسی به فراخنای عشق ...
از میان فاصله ای به ژرفای پنجره ای پوسیده ...
و دستان سردم را چیزی بود ٬
که در سرور هیچ غوغایی یافت نمی توانست شد ٬
بی کرانه ی سکوتی خاموش ...

دورادور
هوای دل تنهای مرا
گویا کسی داشت ...
تا بیش از اینهایش نشکنند ...
دلی را که بر پوستین نازکش ٬
هر تیغی را به یادگار نقشی مانده بود ...
از مرگ مهر و یاد ...
آری ٬
او هوای دلم را داشت ٬
و خوب می دانست که دلم ٬
در انتهای باغچه ی هستی خویش ٬
با زوال و مرگ بازی می کند ...
و آن هنگام بود که به رحم آمد ٬
دل بزرگش ٬
بر دل کوچکم ...
و فرشتگانش را
دانه ای داد و لختی آب ٬
و آنان را بر من نازل فرمور ...
تا سینه ی خاک دلم را بشکافند ٬
و درو کاشتند آن دانه ی عشق و امید را ٬
و آب را به کامش خورانیدند ٬
و می پاییدندش ٬
تا آن زمان که دانه جوانه بشکفت ٬
و تا بحال ٬
که دلم بر حرمت سبز آن غنچه ی عشق ٬
اینگونه استوار مانده است ...
و سبز ...
و خوب می دانم ...
تا روزگار زنده است و تقدیر می نویسد ٬
او هوای دلم را دارد ...
من دلم را دوست می دارم ،
دلیلش هم برایم آشناست ...
چون که در قلبم گلی جان می فشاند ٬
کاو گلی بی انتهاست ...
می زند سوسو چراغی نیمه تار
من در آغوش یکی رویای یار
نیستم تا آسمان ها من بلند
کوچکم اما سراسر بی قرار
جویبار لحظه هایم را ٬
گاه گاهی ٬
گل یاسی نمایان می شود ...
من ،
چشم انتظار ،
از دستان آب می ربایمش ،
می بویمش ...
گویی ٬
بوی دستان کسی را میدهد ٬
آنسوی دید من ٬
به انتظار ...
آیینه را هر بار ٬ نقشی از ما می نگارد ...
باری زیبا ٬
و باری دیگر ٬
همان زیبا را زشت ...
آیینه را کاش توان دیدن خود بود ...
حقیقت را و مرا درهم آمیخت ...
آتش سرد بوسه ای مرگ آور ...
و در شور پلک بر هم زدنی ،
دنیا را ، از من ربود ...
با حیله ی شوق و نگاه و اشک و دیگر هیچ ...
اشکی بر گونه ام خیس
رازی بر قلبم سنگین و سخت
آهی را سبز چشمانم در آغوش
و دلم را حسرتی جاودان ...
نگاه بر سیاه زندگی فکنده ام در این زمان تنگ و از هزار رنگ و نقش های پای بند و روزگار پرخطر و خستگی مرا به جان ستوه و بی قرار و باز خسته تر ز یک زمین سرد و ساده تر از این زمان پای بند و رنگ رنگ و تنگ بر دیدار چشمی خیس و تر در پیچ پیچ جاده های بی ثمر تا باز هم مبهوت حسرتی آبی تر از آن ستاره های آسمان یک پسر که زندگی ز مردنش بس سخت تر و دیده اش به خاطرات پشت سر و واژه های بی اثر و من همینکم همان پسر ...
صدایی می آید ...
از درون جعبه ی اعجاب انگیز خاطراتم ...
صدایی شبیه هیچ ...
شبیه به پوچ ...
شاید این صدای کسی ست ...
یا چیزی ...
که مرا می خواند به حضور ...
یا شاید هم مرا می راند ...
و عبور ...
نمی دانم ...
هیچ کس نمی داند ...
و حتی صدا هم خود نمی داند ...
...
هر روز که می شود ...
دلم را نگاهش می کنم ...
صدایش می کنم ...
تا بل احساس کند تنها نیست ...
و خیال ...
و دروغ ...
او سراپا تنهاست ...
و باز هم آن صدای غریب ...
و نمی دانم ...
شاید هم فقط ٬
انعکاس صدای من است ...
در من ...
و ابدیتی که مرا می خواند ...
به کتیبه ای مکتوب و محتوم ...
آری ٬
این صدای من است ...
به آغاز یک حضور ...
و به وسعت یک خیال ...
و امید ...
باز هم هجوم خیال ٬
باز هم گهواره ای پر از سوال
باز هم من در جدال ٬
من در زوال ...
من در تکاپوی مبهوت این گهواره ی پر از محال ...
...
و باز هم سکوت ...
و باز هم دستانی یخ کرده و سرد ...
و باز هم در حسرت معنای یک گل غرق ٬
و باز هم در انتهای هستی و ابهام ...
و دیگر هیچ ...

مرا بنگر ...
و دلم ...
تنها دلم ...
با من مانده است به حضور اکنون ...
حضور خشک یک پاییز ...
دلم ...
دلی که
سراپای نحیفش را یاد ...
سنگ چین غم کرده است ...
دلی که مرا یاد می کند ...
به آغاز یک دیدار ...
و اشک ...
آویشن ...
و شاید دیگر هیچ راهی مرا به دستان تو نسپارد ...
دیدار ....

آغاز می کنم برای تو ٬ دلم را ...
دلی را که جز خودش ٬
و حس مبهمی در میانش ٬
تا بحال هیچ کسی را نداشته ست ...
تا سر پر از دردش را ٬
به روی شانه هایش بگذارد ...
و احساس خود را اشک بریزد ...
سخت است برای تو از احساسی غریب گفتن ...
از دلی گفتن که حرف های خود را سال هاست پنهان کرده ست ...
در میان واژه ها و حتی شاید ٬ در میان تکاپوی مبهم نقطه چین ها ...
باور کن سخت است برای تو نوشتن ٬
با تو حرف گفتن ٬
و در نگاه تو بودن ...
می دانی ٬
دار و ندارم از این آسمان و زمین ٬
واژه هایی ست کوچک ٬
شبیه اشک هایی معصوم ٬
فروریخته بر گونه هایم هر شب ...
واژه هایی غریب ...
به ارث رسیده از تاریخ هر چه دلم را درد بوده است ...
از آغاز تا بحال ...
و چه غریب است تقدیر این روزگار ...
هنگامیکه مرا ٬
و دل بارها شکسته ام را ٬
در گرمای نگاهی ٬
و در هجوم احساسی پاک و بی پایان ٬
باز می آفریند ...
به طراوت باران ...
و چونان آغاز یک قاصدک ٬
آزاد ...

خسته ام ...
نای رفتن را از من ربوده است ...
و توان چشمانم را ٬
به سان چشمانی غرق در روشنایی تاریک ...
خدا صبرمان دهد ...
مرا و قاصدکان بی پرواز دلم را ...
که در تمام بی وزنی خویش ،
سنگین دلم را قوت می بخشند ...
...
خسته ام ...
دستانم می لرزند ...
و پاهای بیشتر خسته ام ...
و لبانی که خشکیده است در حسرت طراوت یک لبخند ...
و اینهاست هدیه ی جاودانه ی یک درد ٬ یک پاسخ ...
و قطره قطره ی معجونی که درون رگ هایم ریشه می دوانند ...
تا بل از یاد برم آنچه یادم را پژمره کرده ست ...
آنچه که تنها یک واژه است ...
واژه ای به تنهایی درختی در بیابان ٬ بی رنگ ...
...
و باز هم تنهایم ...
در سکوتی که صدا را نغمه کرده است ...
در سمفونی با شکوه دیدار ...
و نگاه هایی درگیر ...
و من ...

و کاشکی میشد آرزو کرد ...
و برگ زمان خشک نمی شد ...
آنگاه من ٬
به عقب بر میگشتم ...
و شب را به تقدیر زادن امروز ٬
بوسه ی شوق نمی دادم ...
و شاید امروز از راهی دراز ...
بر دل من منزل نمی کرد ...
و حیف که آرزویی چنین تنها را کسی روا نمی دارد ....
آمد ...
به رسم آیین مقدرش ٬
و من ٬
هیچ ندارم ...
جز یک کاش بی پایان ...
کاشکی امروز نمی امد ...
آنگاه دلم شاید ٬
در احساس یک اشک تنها می ماند ....
و در شوق یک دیدار ٬ یک پاسخ ٬ لبریز ...
و دل کوچکم به همان کوچک هم ٬ خوش می بود ...
چه بر کتیبه ی تقدیر می توانم نوشت ؟ ...
که من ٬
ناتوان تر از آن سنگم ...
زیر دستان بی انصاف تیشه ...
و تنها تر از آن سنگ شکن ...
چه می توانم گفت ..
جز آهی بلند ...
به بلندای قامت علفی ٬
در حسرت یک پرواز ٬ خشکیده ...
...
زبانم بند آمده ...
در هجوم سیلاب غصه هایم ...
حرفی ندارم جز فریاد ...
و من باز هم تنها خواهم بود ...
وقتی که مرگ ٬ در کلامی معنی می شود ...
در کوچکی یک واژه ...
یک احساس ...
و در هیجان یک لبخند ...
یک نگاه ...
و من ...